خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





بی دست سیگار می کشم...

    در فیلم «مرثیه ای برای یک رویا» که آرنوفسکی دیوانه آن را ساخته، جدا از موزیک ویرانگرش، صحنه ای هست که از پیش چشمم نمی رود: به علت مصرف زیاد مواد مخدر باید دست پسر را ببرند. دوربین این ور و آن ور می چرخد، موزیک به اوج می رسد. تیغه فرز پایین می آید و خون می پاشد توی تصویر. موزیک که آرام شد، پسر چشم باز می کند و می بیند که در آسایشگاهی خوابیده و دیگر دستی ندارد که به آن هروئین تزریق کند و همین باعث می شود از شدت غم به حالت جنینی روی تخت گریه کند.

    دلم می خواهد بیهوشم کنند و دستانم را با همان فرز و همان موزیک ببرند. از بازو دست های قطع شده ام را با باند ببندند طوری که حتی نتوانم با انگشت هایم یک سیگار روشن کنم. دلم می خواهد هر وقت که لازم بود سیگاری روشن کنم، پوزه ام را به خاک بمالم، با لب هایم دنبال سیگار بگردم و بعد که سیگار به لبم رسید، استرس این را داشته باشم که چطور روشنش کنم! دلم می خواهد خودم را در آن صحنه حقارت بار ببینم. دلم می خواهد لحظه ای را که از عجز، پوزه به خاک می مالم را جلوی چشم خودم ببینم، دلم می خواهد خوارتر و حقیرتر از لحظه قبل بشوم. هیچ بشوم. یکی از دوستانم همیشه می گفت؛ مرگ برای من کم است، چون تنها «حالم» را نابود خواهد کرد و مرا با گذشته در دوزخ تنها خواهد گذاشت. ما باید «هیچ» شویم. یعنی گذشته، حال و آینده مان یکهو بپکد و از بین برود. در این فاصله، من تصویر خودم را می بینم که روی خاک چانه می مالم تا سیگاری پیدا کنم و با هر بار روشن کردن سیگار، اشک بریزم از این میزان عجز و ناتوانی...


    این مطلب تا کنون 5 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : موزیک ,روشن ,سیگار ,
    بی دست سیگار می کشم...

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده