خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





روزمره-4

    در جلسه های روانکاوی به یک بن بست تازه خورده ام. بن بستی که نمی دانم چطور باید از پس آن بربیایم و از طرفی مطمئن نیستم که بتوانم از خیرش بگذرم. سوال این است که چرا در رفتارت، در رویاها و انگیزه هایت، در جهان بینی ات و در این چیزها، تغییری ایجاد نمی کنی؟ این سوال به صورت کلیشه ای در ابتدا یا انتهای هر جلسه مطرح می شود و من هر بار سعی می کنم به بهانه ای پاسخ به آن را به تعویق بیاندازم یا به نوعی از پس پاسخ دادن به آن بربیایم اما هر پاسخی از طرف من، گره دیگری به این کلاف می زند.

    تا این که دیروز تصمیم گرفتم، با صادقانه ترین راه، جواب این سوال را بدهم. گفتم که من همیشه خودم را مستاجر خانه زندگی می دانستم، مستاجری که بعید نیست همین ما اجاره نامه اش تمام شود و با خیال راحت برود. آیا سخت و عذاب آور نیست که وظیفه تعمیر شیرهای خراب و سقف آب چکان چنین خانه ای با چنین مستاجری باشد؟

    این پاسخ خودم را برد به دوره کودکی، هفت هشت سالگی. آنجایی که اولین لحظه های بی علاقگی به زندگی را کشف کردم و فهمیدم که تمایلی به زندگی ندارم اما جرات رفتن هم در من نیست، این صاحب خانه است که باید مرا با اسباب و اثاثیه بیرون بیاندازد. ناتوانی من در اصلاح خودم، دقیقا از همین جا می آید، در این که همیشه فکر کرده ام، مرگ می آید و مرا با خودش می برد و حالا در مدار 35 سالگی، این حس که مرگ هیچ وقت/همیشه دارد به سوی من میاید، عذاب آورترین خبر روزهایم را ساخته.

    25 تیر 95

     


    این مطلب تا کنون 8 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : زندگی ,خانه ,سوال ,
    روزمره-4

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده